دانلود جزوه تفسیر جز ۳۰

دانلود جزوه تفسیر جز ۳۰

تجزیه وترکیب قران سوره های نبا- نازعات - عبس

 

ترجمه :از شر شیطان مطرود به خداوند پناه می برم .لغات : 1- اعوذ : پناه می برم – فعل مضارع صیغه متکلم وحده از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل (عاذ ، یعوذ) است مصدرش عوذ و عیاذ می آید و این فعل دو مفعول به واسطه می گیرد یکی به وسیله (باء) و دیگری به وسیله (مِن).2- شیطان : در معنی و مبدأ اشتقاق این کلمه دو نظر وجود دارد : الف : مشتق از شطن ، یشطن ، شطون (دور شدن – دور شدن از حق) است . بنابراین نون در شیطان اصلی است نه زائد و شیطان بر وزن فیعال به معنای دور شده از خیر یا دور کننده از رحمت خداوند است.ب : مشتق از شاط ، یشیط ، شیط (هلاک گردیدن – بطلان) است . بنابراین نون آن زائد است و شیطان بر وزن فعلان به معنای هلاک شده یا هلاک کننده است. (به هر تقدیر شیطان در معنای اصلی مفهوم وصفی دارد یعنی (شریر) و ابلیس به خاطر شرارتش ملقب به شیطان شده است البته گاهی در قرآن کریم شیطان با معنای عام در مورد هر موجود شریری که شرارت در او (ملکه راسخ) گردیده است به کار رفته است)!!1!! . 3- رجیم : طرد شده – طرد کننده – صفت مشبهه است و این فعیل یا به معنای مفعول یعنی مرجوم (طرد شده – زائد شده)ترکیب : (اعوذ)فعل و ضمیر انا در آن مستتر است به استتار وجوبی فاعلش (بالله) جار و مجرور متعلق به اعوذ (من الشیطان) جار و مجرور متعلق به اعوذ و این دو جار و مجرور دو مفعول به واسطه اند برای اعوذ بنابراین هریک در محل نصبند (الرجیم) صفت برای الشیطان (صفت ذمی) و جمله اعوذ ... جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد. (سوره النبأ) ترجمه : به نام خداوند بخشنده مهربان لغات :1- اسم : نام – اسم ثلاثی مجرد است و در مبدأ اشتقاق آن دو قول وجود دارد : الف : مشتق از سما، یسمو ، سمو (بلند گردیدن) است و اصل آن سمو بوده زیرا جمعش اسماء می آید نظیر قنو (خوشه خرما) که جمعش اقناء است و حنو (هر عضو بدن که کج باشد مانند دنده – هر چوب کج) که جمعش احناء است و تصغیر کلمه اسم (سمی) می آید پس طبق قاعده ای که در ادبیات عرب مشهوراست که می گویند جمع و تصغیر ، کلمه را به اصل خود باز می گردانند اصل اسم (سمو) می باشد.ب : مشتق از وسم (علامت گذاری کردن) و سمه (علامت) است.از بین این دو قول ، قول اول صحیح تر است زیرا اولا بر کلمات محذوف الفاء مانند : (صله و وصل) و (عده و وعد) همزه وصل داخل نمی شود وثانیا اگر اسم مشتق از وسم و سمه بود تصغیرش وسیم می آمد البته ناگفته نماند که از نظر معنا قول دوم بهتر است زیرا اسم لفظی است که دلالت بر مسمی می کند و علامت بر مسمی است لذا ابی البقاء بعد از بیان قول دوم می گوید : و هذا صحیح فی المعنی فاسدا اشتقاقا!!1!! ضمنا عرف نیز همین معنا (اللفظ الدال علی الشیء) را از اسم می فهمد گرچه برای قول اول نیز وجوهی ذکر شده است از جمله اینکه : اسم را اسم گویند زیرا لفظ بعد از نامگذاری معنا پیدا می کند و از بی معنا بودن خارج می شود و علو و ارتفاع می یابد یا اینکه مفهوم هر اسمی بعد از نامگذاری از مرحله خفا و پنهانی به مرحله بروز و ظهور ارتفاع می یابد.از مطالب گذشته دانسته شد که بنابر قول اول وزن کلمه اسم (افع) و بنابر قول دوم وزن آن (اعل) است.همزه اسم همزه وصل است و از حروف اصلی کلمه نیست و در موقع اتصال به کلمه دیگر در تلفظ حذف می شود و تنها در بسم الله این همزه در کتابت نیز حذف می شود و علت آن را کثرت استعمال گفته اند پس در باسم ربک و لاسم الله برکه و نظائر اینها همزه در تلفظ حذف می گردد.2- الله : اسمی است که علم برای ذات اقدس الهی . برخی این کلمه را اسمی جامد و گروهی آن را مشتق می دانند و دسته دوم در مبدأ اشتقاق آن اقوال متعددی ذکر نموده اند!!2!! : الف : مشتق از الوهیه (عبادت نمودن – پرستیدن) است بنابراین الله یعنی کسی که پرستش حق اوست و سزاوار پرستیدن است.ب : مشتق از ماده وله (متحیر و سرگشته گردیدن) پس الله یعنی کسی که عقول از درک کنه او حیرانند.ت : مشتق از اله (درخواست کمک کردن) پس الله یعنی کسی که خلق در حوائج خود به سوی او فزع می کنند و از او کمک می جویند.ث : مشتق از اله (آرامش یافتن – امان دادن) پس الله یعنی کسی که خلق با او و یاد او آرامش می یابد.ج : مشتق از لاء (پوشیده شدن – بلند گردیدن) پس الله یعنی کسی که چگونگی او برای فهمها در پرده و پوشیده است.در نحوه ساخته شدن لفظ الله دو قول ذکر شده است : الف : الله در اصل الاه بوده همزه اول آن حذف شده و الف و لام به عنوان عوض لازم به جای آن آمده است سپس بین دو لام ادغام صورت گرفته است.ب : الله در اصل لاه بوده و بر وزن فعل (و اصل لاه (لیه) بود) سپس الف و لام برای تفخیم و تعظیم بر لاه وارد شده است و بین دو لام ادغام صورت گرفته و این الف و لام برای تعریف نیست .تذکر : (اسم خاص ممکن است از آغاز برای موجود معینی وضع شود و سابقه معنای عامی نداشته باشد و ممکن است قبل از اینکه به صورت (علم شخصی) در آید به صورت اسم یا صفت عام به کار رود مانند : محمد و علی که سابقه وصفیت دارند اینگونه اسماء نیز هنگامی که وضع جدیدی به عنوان (علم شخصی) پیدا کردند همان حکم دسته اول را خواهند 

داشت . بنابراین لفظ جلاله (الله) خواه جامد باشد و خواه مشتق اکنون که به صورت علم شخصی به کار می رود معنایی جز ذات اقدس الهی ندارد ولی چون ذات احدیت قابل ارائه نیست برای شناساندن معنای الله عنوانی را معرفی می کنند که مخصوص پروردگار متعال باشد مانند (ذات مستجمع جمیع صفات کمالی) نه اینکه اسم جلاله برای مجموعه این مفاهیم وضع شده باشد پس پژوهش درباره ماده و هیئت این کلمه نمی تواند به فهمیدن معنای آن به عنوان علم شخصی کمکی بکند)!!1!!. 3- الرحمن الرحیم : این دو کلمه از ماده رحمه (مهربانی کردن) مشتق شده است.رحمت در آدمیان همراه با رقت قلب است که از دیدن شخص محتاج عارض می شود و آدمی را به احسان وام می دارد ولی رحمت در خداوند به معنای احسان ، نعمت ، عطا و فیض می باشد زیرا خداوند با رقت و انفعال وصف نمی شود . رحمن صفت مخصوص به خداوند است اما رحیم رد مورد غیر خدا نیز به کار می رود .برخی می گویند : رحمن و رحیم هردو صیغه مبالغه اند اما رحمان در مبالغه رساتر از رحیم است و مبالغه بیشتری را می رساند.!!2!!برخی دیگر رحمان را صیغه مبالغه می دانند که دلالت بر کثرت دارد و رحیم را صفت مشبهه می دانند که دلالت بر ثبوت دارد و لذا مناسب است که رحمن دلالت بر رحمت کثیره ای که بر مومن و کافر افاضه می شود کند (رحمت عامه) و رحیم دلالت بر نعمت دائمی و رحمت ثابتی که بر مومن افاضه می شود داشته باشد!!3!!.بعضی نیز قائل به علمیت رحمن می باشند (ظاهرا مراد اینها این است که رحمن علم منقول از صیغه مبالغه است) از کسانی که بر قول به علمیت رحمن پافشاری نموده است ابن هشام است . او قائل است که رحمان به عنوان صفت استعمال نشده و تنها در ضرورت شعری مجرد از الف و لام به کار می رود!!4!! و ظاهر این حرف با علم منقول بودن سازگار نیست .بحثی در منصرف یا غیر منصرف بودن رحمان :از مطالب گذشته دانسته شد که بین اهل ادب در مورد رحمان دو نظر وجود دارد : 1- صفت بودن 2- علم بودن اما قائلین به صفت بودن رحمان نیز دو دسته اند : الف : گروهی می گویند اگر الف و نون زائده در صفت یافت شود در صورتی آن صفت غیر منصرف می شود که مونثش با تاء نباشد خواه مونثش بر وزن فعلی باشد مانند : سکران ، سکری و خواه اصلا مونثی نداشته باشد مانند : رحمان و لحیان (ریش بزرگ) پس بنابراین نظر ، رحمان غیر منصرف است بنابر وصفیت و الف و نون زائده .ب: گروهی دیگر گویند : اگر الف و نون زائده در وصف یافت شود در صورتی آن وصف غیر منصرف می شود که مونثش بر وزن فعلی باشد بنابراین رحمان که اصلا مونثی ندارد منصرف است.اما قائلین به علمیت رحمان دو دسته اند : الف : گروهی گویند : رحمان در غیر ضرورت هرگز بدون الف و لام به کار نمی رود پس بحث از غیر منصرف بودن آن ، خارج از کلام عرب و بحثی بدون فائده است .ب : گروهی دیگر گویند : رحمان در غیر ضرورت بدون الف و لام به کار می رود بنابراین به خاطر علمیت و الف و نون زائده غیر منصرف می باشد .البته ما قائل یا قائلین به این قول را نیافتیم و تنها از این جهت که این قول نیز می تواند قائلی داشته باشد آن را مطرح نمودیم .ترکیب : (بسم الله) جار و مجرور و (اسم) مضاف و الله مضاف الیه . این جار و مجرور متعلق است به عامل محذوف یا در محل نصب است بنابر مفعولیت (مفعول به واسطه) برای فعل محذوف به تقدیر : ابدء بسم الله و یا در محل رفع است بنابر خبر بودن برای مبتدای محذوف به تقدیر : ابتدائی کائن بسم الله باء در بسم الله را برخی باء الصاق و برخی باء استعانت گرفته اند . به گروه دوم این اشکال را وارد نموده اند که باء استعانت در کلام عرب با آلت و وسیله انجام دادن فعل وارد می شود مانند : کتبت بالقلم و در بسم الله اینگونه نیست . در جواب این اشکال گفته شده است که : از آنجا که فعل در صورتی بر وجه اکمل انجام شود که با نام خداوند انجام شده باشد اسم خداوند حکم آلت و وسیله ای را دارد که با آن فعل به گونه اکمل و اتم انجام می پذیرد لذا باء را می توان باء استعانت گرفت . (الرحمن) صفت برای الله (الرحیم) صفت دوم برای الله . این ترکیب بنابر این است که الرحمن را از نظر صرفی وصف بدانیم اما اگر آن را علم بدانیم (چنانکه ابن هشام در مغنی اللبیب می گوید) الرحمن بدل مطابق می شود برای الله و الرحیم صفت برای الرحمن می باشد نه صفت برای الله زیرا بدل بر نعت مقدم نمی شود (اگر برای اسمی بخواهیم چند تابع بیاوریم قاعده در ترتیب این است : اول : صفت دوم: تاکید سوم : بدل یا عطف بیان چهارم : عطف نسق) به هر حال جمله بسم الله الرحمن الرحیم استینافیه است و محلی از اعراب ندارد.ترجمه :از چه چیزی گفتگو می کنند [از یکدیگر می پرسند] از آن خبر بزرگ آن خبری که آنان در آن اختلاف کنندگانند .لغات :1- عم : از چه ؟ لفظ عم مرکب است از (عن) که از حروف جاره است و (ما) که اسم استفهام است نون و میم به خاطر قرب المخرج بودن در هم ادغام شده و الف ما حذف گردیده است .قاعده : (ما) ی اسمیه بر دو قسم است : الف : اخباریه مانند (ما) ی موصوله و شرطیه .ب : انشائیه مانند (ما) ی استفهامیه .قسم اول اگر مجرور به حرف جر یا مجرور بالاضافه شود تغییری در آن حاصل نمی شود اما در قسم دوم در صورت مجرور شدن چه به حرف جر و چه بالاضافه واجب است (الف) از آخر (ما) حذف شود و باقی ماندن الف الف شاذ است و علت این حذف یا حصول تخفیف است زیرا (ما) ی استفهامیه کثیرا مجرور واقع می شود و یا برای فرق بین (ما) ی اسفتهامیه (انشائیه) و اخباریه است . اگر (ما) ی استفهامیه مجرور به حرف جر شود در حال وقف الحال هاء سکت جائز است مانند : لمه ، بمه و اگر به اضافه اسم مجرور شود الحاق هاء سکت واجب است مانند : جئت مجیء مه یعنی : آمدی به چه نوع آمدنی ؟ به عبارت دیگر : چگونه آمدی؟(حروف جاره ای که (ما)ی اسفتهامیه را جر می دهند هشت حرف است : 1- عن (عم) 2- من (مم) 3- باء (بم) 4- لام (لم) 5- فی (فیم) 6- الی (الی م) 7- علی (علی م) 8 - حتی (حتی م) گاهی بدون اینکه ما مجرور واقع شود الف حذف می گردد مانند حدیث زیر : جاء رجل الی رسول الله (ص) فقال : یا رسول الله ما العلم ؟ قال : الانصات قال ثم مه ؟ قال : الاستماع قال: الحفظ قال : ثم مه؟ قال : العمل به قال: ثم مه یا رسول الله ؟ قال : نشره . 2- یتساءلون : از یکدیگر می پرسند –گفتگو می کنند – فعل مضارع از باب تفاعل و لازم است و به وسیله (عن) متعدی شده است . باب تفاعل در چندین معنا به کار برده می شود که از آن معانی سه معنا در اینجا مناسبت دارد : الف : مشارکت که معنای غالبی این باب است بنابراین یتساءلون به معنای از یکدیگر می پرسند یا گفتگو می کنند است.ب : تدریج بنابراین معنا یتساءلون به معنای به تدریج و پیاپی می پرسند است .ت : معنای ثلاثی مجرد که بنابراین یتساءلون به معنای می پرسند است. یادآوری : هیچیک از پرسشهایی که در قرآن کریم از طرف پروردگار می شود استفهام حقیقی نیست زیرا خداوند دانای نهان و آشکار و بی نیاز از پرسش است بلکه هریک به تناسب مورد ، معنا و هدف دیگری دارد و در این آیه نیز استفهام بر تعظیم شأن آن چیزی که از آن تساول کرده اند 

دلالت دارد.3- نبأ : خبر – خبر مهم درخور توجه – راغب گوید : نبأ خبری است که دارای فائده بزرگی باشد و از آن علم یا ظن قوی حاصل شود حق خبری که به آن نبأ گفته می شود این است که عاری از کذب باشد مانند: خبر متواتر و خبری که از جانب خداوند یا پیامبر داده می شود . این کلمه ثلاثی مجرد است و جمع آن انباء می آید .4- عظیم : بزرگ – باعظمت – صفت مشبهه است.5- مختلفون : اختلاف کنندگان – جمع مذکر سالم و مفرد آن مختلف اسم فاعل است از باب افتعال .ترکیب : (عم) جار و مجرور متعلق به یتساءلون (یتساءلون) فعل و فاعل و این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (عن النبأ) جار و مجرور ، محتمل است این جار و مجرور متعلق به یتساءلون محذوف باشد در این صورت این جمله استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد و محتمل است که این جار و مجرور بدل از عم باشد در این صورت متعلق است به یتساءلون مذکور البته این احتمال مبتنی بر این است که بدل گرفتن عن النبأ را از عم جائز بدانیم .توضیح اینکه قاعده در باب بدل این است که هرگاه مبدل منه اسم استفهام باشد باید همزه استفهامی روی بدل درآورده شود چنانکه ابن مالک گوید : و بدل المضمن الهمزیلی همزا کمن ذا اسعید ام علی و در اینجا در صورتی می توان عن النبأ را بدل از عم گرفت که قائل به حذف همزه از ماقبل عن النبأ شویم .(العظیم) صفت برای النبأ در صورتی که نبأ به معنای خبر بزرگ و مهم باشد نه مطلق خبر ، کلمه العظیم صفت تاکیدی است (الذی) اسم موصول در محل جر صفت دوم برای النبأ(هم) مبتدا (فیه) جار و مجرور متعلق به مختلفون (مختلفون) خبر برای هم و جمله هم ... صله برای الذی است و محلی از اعراب ندارد.ترجمه :نه چنین است بزودی آگاه شوند (4) باز البته بزودی خواهند دانست(5)لغات :1- کلا : نه چنین است . کلا در قرآن کریم سی و سه بار به کار رفته است و در بیشتر موارد حرف ردع است و ردع به معنای منع نمودن و بازداشتن است و حرف ردع برای باز داشتن مخاطب از گفتار یا پنداری که دارد می آید . نا گفته نماند که کلا همیشه برای ردع نیست بلکه معانی دیگری نیز برای آن ذکر نموده اند از جمله : 1- به معنای (الا)ی اسفتاحیه (تنبیهی) به معنای هان – بهوش باشید 2- به معنای حقا (به راستی) 3- حرف جواب (آری) 4- هرگز – به هیچ وجه (به نظر می رسد که این معنا همان معنای ردع باشد)2- سیعلمون : بزودی می دانند – فعل مضارع مقرون به حرف تنفیس از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی دو مفعولی و از افعال قلوب است و در صورتی که به معنای شناختن باشد متعدی یک مفعولی است .ترکیب : (کلا) حرف ردع (سیعلمون) سین حرف تنفیس که فعل مضارع را خالص در استقبال می کند و یعلمون فعل و فاعل جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد این جمله مفید ردع و وعید (وعده به شر- ترساندن) است ردع به وسیله کلا و وعید به وسیله سیعلمون (ثم) حرف عطف (کلا سیعلمون) مانند آیه قبل و این آیه تأکیدی لفظی است برای آیه ماقبل.قاعده : زمانی که جمله ای تاکیدی لفظی برای جمله دیگر واقع می شود اکثراً جمله موکد مقرون به حرف عطف می گردد.ترجمه :آیا زمین را بستری نگرداندیم (6) و کوهها را میخهایی ننمودیم(7) و شما را جفت جفت [مرد و زن] آفریدیم(8) و خوابتان را مایه آسایش شما گرداندیم(9) و شب را پوششی دادیم(10) و روز را هنگام زندگی و معاش گرداندیم(11) و در بالای سرتان هفت آسمان استوار ساختیم(12) و چراغی پر تلألو آفریدیم (13) و از فشرنده ها [ابرها یا بادها] آبی بسیار ریزان فرو فرستادیم (14) تا به سبب آن آب دانه و گیاه بیرون آوریم (15) و باغهایی با درختانی درهم پیچیده و انبوه(16) لغات : 1- لم نجعل : نگرداندیم – قرار ندادیم – فعل مضارع منفی به لم (فعل جحد) است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل . جعل در صورتی که به معنای تصییر باشد متعدی دو مفعولی و در صورتی که به معنای خلق باشد متعدی یک مفعولی است و در اینجا هر دو احتمال داده می شود و بنابرمعنای اول لم نجعل به معنای لم نصیر و بنابر معنای دوم ، به معنای لم نخلق است.2- ارض : زمین – اسم ثلاثی مجرد و مونث مجازی است .3- مهاد : بستر – گاهواره – محل آماده شده برای زندگی و پرورش (پرورشگاه) – اسم ثلاثی مزید است . این کلمه در اینجا لفظی است مفرد به معنای مهد .فیومی در (المصباح المنیر) گوید : المهد و المهاد : الفراش (بستر) البته گاهی مهاد به عنوان جمع برای مهد استعمال می شود.4- جبال : کوهها – جمع مکسر و مفردش جبل است .5- اوتاد : میخها – جمع مکسر است و مفرد آن وتد – وتد – وتد می آید .6- خلقنا : آفریدیم – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است .7- ازواج : جفتها – جمع مکسر است برای زوج . ابن اثیر می گوید : به هریک از دو چیزی که با یکدیگر اقتران و پیوستگی دارند زوج گفته می شود خواه شکل یکدیگر باشند و خواه نقیض یکدیگر . زوجه لغت ردیء و پستی است و جمع آن زوجات است (راغب) لذا در قرآن کریم زوجه و زوجات به کار نرفته است.8- نوم : خواب – اسم ثلاثی مجرد.9- سبات : آرامش – آسایش – آرام گرفتن – مصدر ثلاثی مجرد است (سبت یسبت) راغب گوید: اصل سبت به معنای قطع نمودن و بریدن است . بنابراین معنای آیه چنین است : (خواب را باعث قطع حواس از ادراک و احساس و تعطیل کار و فعالیت ساختیم) خلاصه اینکه سبات آن آرامش عمومی و آسایش همه جانبه ای است که بر انسان حاکم می شود.10- لیل : شب – اسم ثلاثی مجرد است (رجوع شود به آیه 1 سوره لیل).11- لباس : پوشش- جامه و پوشیدنی – لباس در اصل مصدر است اما به معنای اسم مفعول (ملبوس) به کار می رود . مجمع البیان گوید : لباس به هر چیزی که صلاحیت برای پوشیدن داشته باشد گفته می شود خواه پیراهن باشد یا زره و یا غیر اینها.12- نهار : روز (رجوع شود به آیه 2 سوره لیل)13- معاش : یا مصدر میمی به معنای زندگانی کردن و یا اسم زمان است به معنای وقت و زمان زندگی . احتمال دوم مناسب تر است زیرا بنابر احتمال اول باید مضافی در تقدیر گرفت مثل : وقت معاش.14- بنینا : ساختیم – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است.15- فوق : بالا – یکی از جهات ششگانه و از ظروف لازم الاضافه است.16- سبع : هفت – اسم ثلاثی مجرد و از اسماء اعداد است و در اینجا مراد هفت آسمان است.17- شداد : جمع مکسر است و مفردش شدید (صفات مشبهه به معنای سخت و محکم) است . کلمه شدید بر شداد و اشداء و شدود جمع بسته می شود. 18- سراج : چراغ – به هر چیز روشن کننده و نور دهنده نیز گفته می شود – این کلمه اسم ثلاثی مزید است و در قرآن کریم چهار بار به کار رفته است که در سه مورد آن از خورشید تعبیر به سراج شده (فرقان /61 – نوح/ 16 – نبأ/13) و در یک مورد از پیامبر اکرم(ص) به عنوان سراجاً منیراً یاد شده است (احزاب / 45 و 46) . 19- وهاج : پر تلألو- بسیار منتشر کننده نور و حرارت – صیغه مبالغه است.20- انزلنا : فرو فرستادیم – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است.21- معصرات : فشارنده ها – جمع مونث سالم ، و مفرد آن معصره است . (معصره اسم فاعل است از باب افعال به معنای فشارنده ، فشرنده) در اینکه مراد از معصرات در آیه چیست ؟ و احتمال داده می شود : الف : مراد ابرها است که در اثر باد و عوامل دیگر یکدیگر را می فشارند .ب : مراد بادها است که در این صورت (من) در من المعصرات به معنای (باء سببیه) است یعنی : فرو فرستادیم به سبب بادهایی که فشرنده ابرها هستند آبی به غایت ریزان را .22- ماء : آب – اسم ثلاثی مجرد است بر وزن فعل . اصل آن موه بده و (واو) متحرک ماقبل مفتوح قلب به الف شده و چون الف و هاء هردو از حروف خفیه اند و در کنار هم واقع شده اند هاء را به همزه تبدیل کرده اند (حروف خفیه عبارتند از هاء و حروف مد و وجه تسمیه آنها به حروف خفیه این است که این حروف هنگام ادا شدن از شدت سبکی به نظر می رسد که مخفی می گردند).23- ثجاج : بسیار ریزان – صیغه مبالغه است و فعل آن ثج یثج که مصدرش ثجوج و ثجیج است گاه لازم استعمال می شود به معنای روان شدن و گاه متعدی به معنای روان کردن .24- لنخرج : تا برون آوریم – فعل مضارع متکلم مع الغیر است از باب افعال و متعدی یک مفعولی است . در اینجا منصوب به ان مقدر شده است زیرا بعد از لام تعلیل قرار گرفته است.25- حب : دانه – دانه مانند جو و گندم و ارزن و هر هسته که میوه بر گرد خود ندارد بر خلاف نوی که هست است و جوف میوه مانند بادام و پسته و خرما و زردآلو.این کلمه اسم ثلاثی مجرد است.26- نبات : گیاه – آنچه که روئیده می شود – روییدنی – نبت و نبات در اصل مصدرند برای نبت ینبت و لازم (به معنای روییدن) و متعدی( به معنای رویاندن) استعمال می شوند.27- جنات : باغها – جمع مونث سالم است و مفردش جنه می آید و جمع مکسر جنه بر جنان می آید . فعل جن یجن که مصدرش جن و جنون است به معنای پوشیدن و پنهان نمودن است و متعدی یک مفعولی است . باغ را جنه گویند زیرا پوشیده از درختان است ، پری را جن گویند زیرا موجودی است پوشیده و نامرئی ، قلب و دل را جنان گویند زیرا قلب در سینه پنهان است ، به کودک در شکم نیز به خاطر پنهان بودنش جنین 

گفته می شود و مجنون کسی را گویند که آثار عقل در او دیده نمی شود یعنی عقل او پوشیده و پنهان شده است و سپر را چون سر و گردن جنگو را می پوشاند جنه گفته اند.28- الفاف : در هم پیچیده ها – جمع مکسر است و مفردش لفیف یا لف است نظیر (شریف و اشرف) و (سر و اسرار) برخی قائلند که الفاف اسم جمع است و مفردی ندارد.ترکیب : (أ)حرف استفهام (استفهام تقریری)(لم)حرف نفی و قلب و جزم (نجعل) فعل و فاعل (الارض) مفعول اول (مهادا) مفعول دوم (و) حرف عطف (الجبال اوتادا) عطف بر الارض مهادا . این ترکیب بنابراین است که نجعل از افعال تصییر باشد اما بنابر اینکه لم نجعل به معنای لم نخلق باشد (الارض) مفعول به و (مهادا) حال می باشد برای الارض و (الجبال)عطف بر الارض و (اوتادا) حال برای الجبال به هر حال جمله الم نجعل ... جمله ای است استینافیه و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (خلقناکم) فعل و فاعل و مفعول (ازواجا) حال برای کم (و) حرف عطف (جعلنا) فعل و فاعل از افعال تصییر (نومکم) مضاف و مضاف الیه مفعول اول (سباتا) مفعول دوم آیات 10 و 11 نیز مانند آیه 9 ترکیب می شود و این چهار آیه (8-9-10-11) هیچیک محلی از اعراب ندارند زیرا به آیه 6 عطف شده اند (و) حرف عطف (بنینا) فعل و فاعل (فوقکم) مضاف و مضاف الیه مفعول فیه برای بنینا (ظرف متعلق به بنینا) (سبعا) مفعول به برای بنینا به تقدیر : بنینا سبع سموات است که تمیز عدد در اینجا حذف شده است (شدادا) صفت برای سبعا و جمله بنینا ... عطف بر جمله الم نجعل شده است لذا محلی از اعراب ندارد. (و) حرف عطف (جعلنا) فعل و فاعل و جعلنا به معنای خلقنا است پس متعدی یک مفعولی است (سراجا) مفعول به(وهاجا) صفت برای سراجا.جمله نیز مانند جمله سابق محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (انزلنا) فعل و فاعل (من المعصرات) جار و مجرور متعلق به انزلنا (ماء) مفعول به برای انزلنا (ثجاجا) صفت برای ماء (ل) لام تعلیل به معنای کی است و ان بعد از آن در تقدیراست و فعل مضارع بعد از لام منصوب به همان ان مقدر است (نخرج) فعل و فاعل و این جمله به وسیله ان به تاویل مصدر برده می شود و این مصدر مجرور به لام است تقدیر : لاخرجنا به ... و این جار و مجرور متعلق به انزلنا است (به) جار و مجرور متعلق به نخرج (حباً) مفعول به برای نخرج (و) حرف عطف (نباتاً) عطف برای حباً (و) حرف عطف (جنات) عطف برای حباً و علامت نصبش کسره است زیرا با الف و تاء جمع بسته شده است (الفافا) صفت برای جنات البته الفاف صفت درختها است اما مجازاً به خود باغ نسبت داده شده یعنی : باغهایی که درختانش از کثرت به یکدیگر پیچیده شده اند.ترجمه : همانا روز داوری هنگام سر رسید و وعده گاه زمانی معینی است(17) روزی که در صور دمیده شود و دسته دسته بیایید(18) و آسمان گشوده شود پس درهایی باشد(19) و کوهها را انداخته شود پس سراب گردد(20)لغات :1- یوم : روز – از ظرف زمان متصرف است . این ظرف ، دائم الاضافه نیست اما زمانی که اضافه می شود گاه به مفرد و گاه به جمله اضافه می گردد . یوم به معنای مطلق وقت و زمان نیز می آید (در قرآن مجید غالبا به معنای مطلق وقت و زمان آمده است و آنکه در مقابل شب گفته می شود نهار است) به نظر می رسد که در این آیه و آیه بعد نیز در معنای دوم (مطلق وقت و زمان) استعمال شده باشد. جمع یوم بر آیام می آید که در اصل ایوام بوده است.2- فصل : جدا کردن – بریدن – جدا شدن – مصدر ثلاثی مجرد است و هم به صورت لازم (جدا شدن) و هم به صورت متعدی (جدا کردن) استعمال می شود به قضاوت و داوری کردن نیز فصل گفته می شود زیرا قضاوت و حکم ، دو طرف دعوا را از هم جدا می کند یا کشمکش بین آن دو را می برد و قطع می کند . همچنین روز قیامت هم به لحاظ جدا شدن حق از باطل در آن روز و یا به لحاظ حکم و قضاوت به حق ، یوم الفصل نامیده شده است

. بنابراین می توان گفت که در این موارد مصدر به معنای اسم فاعل (فاصل : جدا کننده) به کار رفته است.3- میقات : هنگام سر رسید یا آغاز کار- زمان معین و محدودی است که بناست در آن وقت کاری انجام شود – وعده گاه زمانی-گاهی نیز مجازا به مکانی که برای اجتماع در آن مکان وقتی معین شده است میقات گفته می شود مانند : مواقیت حج یعنی جاهایی که برای بستن احرام معین شده است.4- ینفخ : دمیده می شود – فعل مضارع مجهول از ثلاثی مجرد است معلوم آن از باب فعل یفعل است این فعل گاه متعدی بنفسه و گاه به واسطه (فی) استعمالمی گردد.5- صور : شیپور – اسم ثلاثی مجرد و اسم آلت جامد است.6- تاتون : می آیید – فعل مضارع است از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است . در اصل تاتیون بود پس از سلب کسره تاء ، ضمه یاء به تاء نقل شد و یاء در التقاء ساکنین حذف گردید (رجوع شود به صرف ساده قاعده دوم از قواعد اعلال)7- افواج : گروهها – دسته ها – جمع مکسر است برای فوج .8- فتحت : گشوده شد- فعل ماضی مجهول از ثلاثی مجرد است این فعل متعدی یک مفعولی است و در اینجا مستقبل محقق الوقوع نازل منزله ماضی قرار گرفته است لذا در ترجمه فارسی آن گفته می شود : گشوده شود.9- سماء : آسمان – هر چیز که بالای سر باشد – راغب گوید : سماء هرچیزی بالای آن است و لذا به سقف خانه و پشت اسب نیز سماء گفته می شود . سماء اسم ثلاثی مزید است و مذکر و مونثش یکسان است و در اصل سماو بوده از ریشه سمو (بلند گردیدن) ، واو چون بعد از الف زائده و در کنار واقع شده بود قلب به همزه شد.10- کانت : گفته اند که کانت در این آیات به معنای صارت آمده است.11- سیرت : راه انداخته شده – برده شده – فعل ماضی مجهول از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است.12- سراب : آب نما – کور آب – تصویری از آب (تصویر وهمی) که هنگام نیمروز و در شدت گرما در بیابان در اثر انعکاس نور آفتاب و شکست نور از دور به چشم می آید .کلمه سراب مجازا بر هر چیزی که حقیقتی ندارد اما انسان توهم حقیقی بودن آن را دارد اطلاق می شود . ظاهراً مراد از سراب دراین آیه همین معنای مجازی یعنی : شیء بی حقیقت است . توضیح اینکه : کوهها در روز قیامت در نظر بیننده ، کوه هستند اما در حقیقت از آنجا که اجزای آنها متفرق شده است وبه تعبیر قرآن ریز ریز شده و به صورت پشم رنگین حلاجی شده در آمده اند کوه نیستند بلکه به صورت کوه به چشم می آیند . این کلمه اسم ثلاثی مزید است .13- ابواب : درها – جمع مکسر برای باب (باب در اصل بوب بوده ، (واو) متحرک ما قبل مفتوح درآن قلب به الف شده است).ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل (یوم الفصل) مضاف و مضاف الیه اسم ان (کان) فعل ناقص و ضمیر مستتر اسمش (میقاتاً)خبر کان و جمله کان ... در محل رفع خبر برای ان و کل جمله ان ... مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (یوم) بدل با عطف بیان برای یوم الفصل یا برای میقاتا و محتمل است که مفعول به برای (اعنی) مقدر و یا مفعول فیه برای (تأتون) باشد . به هر حال کلمه یوم مضاف است (ینفخ) فعل مجهول (فی الصور) جار و مجرور متعلق به ینفخ و در محل رفع ، نایب فاعل برای ینفخ و این جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (ف) حرف عطف (تأتون)فعل و فاعل جمله در محل جر عطف بر جمله ینفخ شده است (افواجا) حال برای فاعل تأتون (و) حرف عطف (فتحت السماء) فعل مجهول و نایب فاعل جلمه در محل جر عطف بر جمله ینفخ ... یا تأتون (ف)حرف عطف (کانت ابوابا) فعل ناقص با اسم و خبرش ، جمله در محل جر مانند جمله ماقبل (و سیرت الجبال فکانت سرابا) مانند آیه ماقبل ترکیب می شود.ترجمه : همانا که دوزخ کمینگاهی است (21) برای سرکشان بازگشتگاهی است(22) که در آن ، سالهای پی در پی درنگ و اقامت کنند (23) در آن دوزخ خنکی و نوشیدنی نچشند (24) مگر آب جوشان و خونابه و چرک (25) پاداشی در خور کردار و مناسب اعمال(26)لغات : 1- جهنم : دوزخ – خانه عذاب – برخی بر آنند که این کلمه کلمه ای است در اصل عبرانی و معرب کهنام است و برخی دیگر آن را عربی می دانند چنانکه عرب گوید : رکیه جهنام به معنای چاه گود و عمیق و دوزخ به واسطه عمیق بودن ، جهنم خوانده شده است و به هر حال این کلمه غیر منصرف است اما بنابر قول اول اسباب منع صرف آن عبارتند از : 1- علمیت 2- عجمه و بنابر قول دوم علمیت و تأنیث معنوی آن را غیر منصرف نموده اند.2-مرصاد :کمینگاه – راه و جایی که در آن انتظار دشمن را کشند – راغب گوید: (مرصاد مانند مرصد اسم مکان است به معنای کمینگاه با این فرق که مرصاد به مکانی گفته می شود که مخصوص کمین نمودن است (یعنی به عنوان کمینگاه ساخته شده است) اما مرصد به هر مکانی که در آن کمین کنند اطلاق می شود)محتمل است که مرصاد صیغه مبالغه باشد به معنای بسیار کمین کننده مانند معطار (کسی که بسیار عطر مالیده) و معمار (کسی که بسیار آبادکننده است)بنابر معنای اول مراد از آیه این است که جهنم کمینگاهی است که فرشتگان عذاب در آن به کمین کفار و مجرمین ایستاده اند و بنابر معنای دوم مراد این است که : خود جهنم در کمین گنهکاران است.3- طاغین : تجاوز کنندگان – از حد گذرندگان – جمع مذکر سالم است برای طاغی – طاغ دراصل طاغیین بود ، بعد از سلب حرکت غین و نقل حرکت یاء به غین یا در التقاء ساکنین افتاد طاغین شد .به گناهکار و سرکش از آن جهت طاغی گفته می شود که او از حد خود که انسانیت و نکوکاری است تجاوز نموده است.4- مآب : بازگشتگاه – محل بازگشت – در اصل مأوب بوده بعد از نقل حرکت (واو) به همزه ماقبل ، واو قلب به الف شده است . این کلمه به عنوان مصدر میمی (بازگشتن) و اسم زمان (زمان بازگشت) و اسم مکان (مکان بازگشت) به کار می رود اما در اینجا اسم مکان است.5- لابثین : درنگ کنندگان – اقامت کنندگان –جمع مذکر سالم برای لابث .6- احقاب :سالیان دراز پی در پی – جمع مکسر است و مفردش حقب یا حقب است کلمه حقبه نیز با این دو هم معنا است و بر حقب و حقوب جمع بسته می شود . راغب گوید که : (صحیح این است که حقبه مدت زمان مبهمی است) .7- لایذوقون : نمی چشند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است.8- برد : سردی – خنک – به معنای خواب نیز می آید زیرا در خواب بدن سرد می شود . این کلمه گاه    مصدر است به معنای سرد کردن و فعلش برد یبرد است که متعدی یک مفعولی است و گاه صفت مشبهه است به معنای سرد و خنک نقیض گرم که در اینصورت از برد یبرد که مصدرش بروده است گرفته شده است در اینجا هردو معنا مناسب است با این تفاوت که اگر برد را به معنای اول بگیریم باید گفت که مصدر در معنای اسم فاعل به کار گرفته شده است . برخی نیز برد را در این آیه به معنای خواب دانسته اند .9- شراب : آشامیدنی – نوشیدنی – اسم ثلاثی مزید است .10- حمیم : آب بسیار داغ – صیغه مبالغه است . راغب گوید : به آب گرمی که از منبع خود خارج می شود حمه گفته می شود و به همین لحاظ به عرق بدن حمیم گویند وحمام را به خاطر وجود آب گرم در آن و یا به جهت اینکه سب عرق کردن است به این نام نامیده اند.11- غساق : چرک و خونی که از زخم جاری می شود – صیغه مبالغه است از ماده غسقان (روان شدن و ریختن)12- جزاء : پاداش دادن – مصدر ثلاثی مجرد است و در اصل جزای بوده (یاء) چون بعد از الف زائده و در کنار واقع شده بود قلب به همزه شد.13- وفاق : موافق – در اصل مصدر سماعی است برای باب مفاعله به معنای سازگار بودن و مناسب بودن اما در اینجا برای رساندن مبالغه به معنای وصفی (موافق) به کار رفته است.ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل(جهنم) اسم ان (کانت مرصادا) فعل ناقص با اسم و خبرش ، جمله در محل رفع خبر برای ان و جمله ان ...مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (للطاغین) جار و مجرور متعلق به مرصاد و یا اینکه متعلف است به عامل محذوف صفت است برای مرصاد (مآبا) خبر دوم برای کانت (لابثین) حال است برای ضمیر در طاغین و این حال را حال مقدره می نامند (حال مقدره حالی را گویند که زمانش آینده است) (فیها) جار و مجرور متعلق به لابثین (احقابا) مفعول فیه زمانی و متعلق به لابثین است (لا) حرف نفی (یذوقون) فعل و فاعل (فیها) جار و مجرور متعلق به لا یذوقون (بردا) مفعول به برای لایذوقون (و) حرف عطف (لا) زائده یا به معنای غیر.قاعده : هرگاه (واو) عاطفه مسبوق به نفی باشد و از واو قصد معیت نشده باشد واو عاطفه مقرون با لا می شود مانند : ماقام زید و لاعمر . در این صورت بصریون این لا را زائده می دانند و آن را مفید تأکید نفی می دانند و کوفیون معتقدند که لا در این صورت به معنای غیر است . در اینجا نیز (واو) واو معیت نیست و مسبوق به نفی است بنابراین در لا دو نظر وجود دارد. (شرابا) معطوف به بردا (الا) حرف استثنا (حمیما) بدل از شرابا زیرا کلام غیر موجب است و مستثنا منه مذکور می باشد و نحویون گفته اند که در چنین کلامی بدل گرفتن افصح است برخی گفته اند که نصب حمیما به خاطر مستثنای منقطع بودن است . (و)حرف عطف (غساقاً) عطف بر حمیماً (جزاءً) یا مفعول مطلق نوعی است برای عامل محذوف به تقدیر : یجزون جزاء موافقا و یا مفعول له است و یا حال . بنابر احتمال اول جمله مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد و بنا بر دو احتمال دیگر جزاء جمله نیست بلکه جزء جلمه لا یذوقون می باشد و جمله لا یذوقون ... در محل نصب است بنابر حال بودن برای ضمیر در لابثین و یا بنابر صفت بودن برای احقاباً (وفاقاً) صفت برای جزاء (یعنی آب جوشان و چرک پاداشی است موافق و برابر اعمالشان) .ترجمه : همانا آنان از حساب نمی ترسیدند (27) و آیات ما را دروغ می شمردند دروغ شمردنی(28) و هر چیزی را به طور کامل به شمار در آوریم [یا با شمار نوشتیم] نوشتنی(29) پس بچشید که جز عذاب شما را نیفزاییم (30) لغات :1- لا یرجون : امیدوار نمی باشند – نمی ترسند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است رجاء هم به معنای امید داشتن و هم به معنای ترسیدن می آید . راغب می گوید : وجه اینکه رجاء هم به معنای امید و هم به معنای ترس به کار می رود این است که امید و ترس با یکدیگر متلازمند (زیرا زمانی که به چیزی امید داریم در همان حال ترس از نرسیدن به آن نیز در ما وجود دارد).لایرجون گرچه مضارع منفی است اما در اینجا چون با کانوا استعمال شده است اصطلاحا ماضی استمراری نامیده می شود . کانوا لایرجون : امید نمی داشتند – نمی ترسیدند . ناگفته نماند که : یرجون در اصل یرجوون بود بعد از سلب حرکت عین الفعل ضمه واو به ماقبل نقل داده شد و واو در التقاء ساکنین حذف گردید . 2- حساب : شمارش کردن – مصدر ثلاثی مجرد است و فعل آن از باب فعل یفعل می آید و متعدی یک مفعولی است .3- کذبوا : نسبت دروغ دادن – سخت انکار کردند – فعل ماضی است از باب تفعیل و گاه متعدی بنفسه و گاه به وسیله (باء) استعمال می گردد.4- آیات : جمع آیه است . کلمه آیه در اصل آییه بر وزن فعله بوده است یاء اول قلب به الف گردید شد آیه . در اصل این کلمه دو قول دیگر نیز وجود دارد . (رجوع شود به مفردات راغب ص 29) کلمه آیه در معانی متعددی به کار می رود .مانند : نشانه و علامت – عبرت و پند – شخص – جماعت – یک سخن تمام از قرآن و معجزه . برخی قائلند که معنای اصلی آن علامت و نشانه است و معانی دیگر همه با معنای اصلی قابل جمعند .5- کذاب : دروغ پنداشتن – نسبت دروغ دادن – مصدر سماعی باب تفعیل است .6- احصینا : نگاه داشتیم – حفظ نمودیم – به طور کامل شمارش نمودیم – فعل ماضی از باب افعال و متعدی یک مفعولی است.7- کتاب : نوشتن – نوشته –در اصل مصدر است اما در بسیاری از موارد به معنای اسم مفعول (مکتوب : نوشته شده) به کار می رود .8- ذوقوا : بچشید – فعل امر از ثلاثی مجرد (ذاق – یذوق) و متعدی یک مفعولی است .9- لن نزید : هرگز نمی افزاییم – فعل مضارع منفی و منصوب از ثلاثی مجرد (زاد – یزید) است این فعل متعدی دو مفعولی است به معنای افزون کردن . البته به صورت لازم (افزون شدن) هم استعمال می شود اما در اینجا درمعنای اول استعمال شده است.10- عذاب : شکنجه – عقوبت – هر آنچه بر انسان دشوار است و او را از مرادش منع می کند . این کلمه اسم مصدر است و در اصل و ریشه آن اقوالی است (رجوع شود به مفردات راغب ص 339) یکی از معانی عذب که مصدر عذب یعذب است (منع کردن) است و عذاب اسم مصدر آن است یا اینکه اسم مصدر است برای تعذیب (عذاب و شکنجه دادن) ترکیب : (ان) حرف مشبه بالفعل(هم) در محل نصب اسم برای ان (کانوا) فعل ناقص و اسمش (لا) حرف نفی (یرجون حساباً) فعل و فاعل و مفعول و جمله لا یرجون ... در محل نصب خبر برای کانوا و کان با اسم و خبرش در محل رفع خبر برای ان و ان با اسم و خبرش جمله تعلیلیه (استیناف بیانی) است و محلی از اعراب ندراد (و) حرف عطف (کذبوا) فعل و فاعل (بآیاتنا) جار و مجرور متعلق به کذبوا و (نا) در محل جر ، مضاف الیه (کذاباً) مفعول مطلق برای کذبوا و جمله کذبوا ... در محل رفع عطف بر جمله کانوا ... (خبر ان) برخی نیز (واو) در صدر اینآیه را حالیه گرفته اند و این جمله را در محل نصب می دانند بنابر حالیت برای فاعل لایرجون البته چون این جمله ماضویه است (قد) را تقدیر می گیرند. (و) حرف عطف (کل شیء) مضاف و مضاف الیه و کل منصوب است به فعل محذوف از باب اشتغال یعنی : احصینا کل شیء (احصیناه) فعل و فاعل و مفعول ، این جمله مفسره است و محلی از اعراب ندارد (کتاباً) یا مفعول مطلق برای احصینا (زیرا کتابت و احصاء در معنای حفظ نمودن و ضبط نمودن با یکدیگر مشترکند) و یا حال است برای ضمیر مفعولی احصیناه در این صورت کتاباًً به معنای مکتبوباً است.جمله وکل شیء ... محلی از اعراب ندارد زیرا عطف بر جمله استینافیه (انهم ...) شده است بعلاوه اینکه این جمله معطوفه معترضه بین سبب (تکذیب) و مسبب (فذوقوا) شده است و جمله معترضه نیز محلی از اعراب ندارد . همچنین محتمل است کتابا ً حال برای ضمیر فاعلی در احصینا باشد در این صورت کتاب به معنای اسم فاعل است یعنی : کاتبین (ف) فاء فصیحه که دلالت بر شرط محذوف دارد تقدیر: ان کنتم تکذبون بآیاتنا فی الدنیا فذوقوا العذاب فی الآخره بنابراین ، جمله ذوقوا جواب شرط مقدر است و در محل جزم می باشد و این جمله شرط و جواب مقول قول مقدر است . (ذوقوا) فعل و فاعل (کم) مفعول به برای نزید (مفعول اول) (الا) حرف استثنا و حصر (عذاباً) مفعول دوم برای نزید و جمله لن نزیدکم ... عطف بر جمله ذوقوا است.ترجمه :همانا پرهیزکاران را کامیابی و رستگاری است (31) باغها و انگورهایی (32) و دخترانی برجسته پستان و هم سال (33) و جامهایی لبریز (34) در آن باغها سخن بیهوده و دروغ نشنوند (35) پاداشی است از پروردگارت بخششی است کافی (36) پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو می باشد ، پروردگار مهر پیشه که در مقابل او توانایی گفتگویی را ندارد(37) لغات : 1- متقین : پرهیزکاران – پرواپیشگان – جمع مذکر سالم است و مفرد آن متقی متق اسم فاعل از باب افتعال است از وقی ، یقی . وقی چون به باب افتعال برده شود طبق قاعده این باب هرگاه فاء الفعل حرف عله باشد به تاء تبدیل شده و سپس در تاء باب ادغام می شود . پس متقین در اصل موتقیین بود (واو) تبدیل به تاء و در تاء باب ادغام گردید همچنین بعد از سلب حرکت قاف ، حرکت یاء به قاف منتقل شد و یاء در التقاء ساکنین افتاد .2- مفاز : یا مصدر میمی است به معنای پیروزی یافتن – رستگار شدن و کامیاب شدن و یا اسم مکان است به معنای محل کامیابی و رستگاری . مفاز در اصل مفوز بوده پس از انتقال حرکت (واو) به ماقبل (واو) قلب به الف گردید.3- حدائق : باغها – جمع مکسر است برای حدیقه (باغی که دیوار آن را احاطه کرده و دارای اشجار است ، اشاره دارد به صلاحیت آن باغ برای سکونت و مصونیت از مداخله دیگران .4- اعناب : انگورها – جمع مکسر است برای عنب.5- کواعب : دختران برجسته پستان – دختران نار پستان – مراد دخترانی است که در آغاز جوانی هستند . این کلمه جمع مکسر (صیغه منتهی الجموع) است برای کاعب.6- اتراب : هم سن و سالان – همزادان – جمع مکسر ترب است و ترب اکثر در مورد مونث به کار برده می شود مثلاً گفته می شود : هذه ترب فلانه یعنی این زن هم سن فلان زن است .ترب به معنای خاک آلود گردیدن است ، گفته اند دو همزاد و هم سن و سال را ترب گویند زیرا در کودکی با یکدیگر خاکبازی می کنند (راغب) 7- کأس : کاسه – جام – ظرفی که در آن شراب ریزند – این کلمه اسم ثلاثی مجرد است .8- دهاق : لبریز – پی در پی – اسم ثلاثی مزید است بر وزن فعال . فعال در اینجا به معنای مفعول است مانند اله که به معنای مالوه (معبود) می آید .9- لایسمعون : نمی شنوند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است .10- لغو : کلام بیهوده و بی فایده – چیز بیهوده چه کلام باشد چه غیر آن – راغب گوید : کلام لغو کلامی است که به آن اعتنایی نیست و بدون تفکر گفته می شود چنین کلامی جاری مجرای (لغا) است و (لغا) عبارت است از آواز گنجشکان و پرندگان دیگر . لغو در اصل مصدر ثلاثی مجرد است (بیهوده گفتن)11- عطاء : بخشش – اسم مصدر است کلمه عطاء در اصل عطا بوده و (واو) بعد از الف زائده و در آخر واقع شده بود قلب به همزه گردید.12- حساب : گاهی کلمه حساب به معنای بسنده و کافی می آید چنانکه در (منتهی الارب) آمده است و در برخی از تفاسیر نیز حساب در این آیه به معنای بسنده و کافی گرفته شده است . البته برخی دیگر حساب را در این آیه به معنای کثیر و فراوان و برخی دیگر آن را مصدر به معنای اسم مفعول (محسوب) ذکر کرده اند .13- ارض : زمین – اسم ثلاثی مجرد و مونث مجازی است و 461 مرتبه در قرآن به کار رفته است و در همه موارد به لفظ مفرد ذکر شده است (قاموس 

قرآن)14- بین :ظرفی است مبهم به معنای وسط ، هرگاه به مکان اضافه شود ظرف مکان و هرگاه به زمان اضافه شود ظرف زمان می باشد . بین به تثنیه و جمع اضافه می شود مانند : جلست بین القوم ای : وسطهم این کلمه هرگاه به مفرد اضافه شود ، مفرد دیگری به وسیله (واو) به مضافه الیه آن عطف می گردد.مانند: (المنزل بین الخالد و بکر) یا (منزلی بین دارک و دار زید) .15- لا یملکون : قادر و توانا نمی باشند – مالک نمی باشند – فعل مضارع منفی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است و ملک به معنای در اختیار خود گرفتن و ملک خود گردانیدن است.16- خطاب : سخن گفتن مقابل روی – مصدر سماعی باب مفاعله است .ترکیب : (ان)حرف مشبه بالفعل (للمتقین) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف خبر برای ان (مفازاً) اسم ان و این جمله مستأنفه است و محلی از اعراب ندارد (حدائق) بدل از مفازاً بدل بعض از کل و تنوین نگرفته است زیرا غیر منصرف است (و) حرف عطف (اعناباٌ) عطف بر حدائق (و) حرف عطف (کواعب) عطف بر حدائق و این کلمه نیز غیر منصرف است (اترابا) صفت برای کواعب (و) حرف عطف (کأساً) عطف بر حدائق (دهاقاً) صفت برای کأساً (لا) حرف نفی (یسمعون) فعل و فاعل (فیها) جار و مجرور متعلق به عامل محذوف و حال است برای فاعل لایسمعون و یا اینکه متعلق است به لایسمعون (لغواً) مفعول به برای لایسمعون (و) حرف عطف (لا) زائده است و مفید تأکید نفی است (کذابا) عطف برای لغواٌ و جمله لایسمعون ... در محل نصب بنابر حال بودن برای متقین و یا در محل نصب بنابر صفت بودن برای حدائق و یا اینکه استیناف بیانی است و محلی از اعراب ندارد (استیناف بیانی جمله ای را گویند که از جهت هیئت از ماقبل خود منقطع است اما در واقع جواب است برای سوال مقدری که منشأ آن سوال جمله ماقبل می باشد در اینجا نیز این جمله برای فهماندن این مطلب است که توهم نکنید شرابهای بهشتی مانند شرابهای دنیا موجب بیهوده گویی و تکذیب می شود بلکه آن شرابها به گونه ای دیگر است) (جزاء) مفعول مطلق برای فعل محذوف به تقدیر : یجزون جزاء من ربک و یا حال است برای نعمتهایی که ذکر شد به تأویل : مجازین من ربک. (من ربک) جار و مجرور وکاف در محل جر مضاف الیه برای رب و این جار و مجرور متعلق است به عامل محذوف صفت برای جزاءً (عطاءً) بدل از جزاءً (حساباً) صفت برای عطاء هریک از عطاء و حساباٌ جایز است مفعول مطلق باشد برای فعل محذوف ، در این صورت هریک از این دو با عامل خود جمله استینافیه ای است و محلی از اعراب ندارد و در غیر این صورت این دو جزء جمله ماقبل می باشند (رب السموات) مضاف و مضاف الیه بدل برای ربک (و) حرف عطف (ما) اسم موصول در محل جر عطف بر السموات و الارض (بینهما) مضاف و مضاف الیه ، ظرف مکان (مفعول فیه مکانی) متعلق به عامل محذوف صله برای ما و محلی از اعراب ندارد (الرحمن) بدل یا صفت است برای رب السموات یا ربک (لا) حرف نفی (یملکون) فعل و فاعل (منه) جار و مجرور متعلق به لایملکون (خطاباً)مفعول به برای لایملکون و جمله لایملکون... درمحل نصب است بنابر حالیت از الرحمن .ترجمه : در روزی که روح و فرشتگان به صف می ایستند و سخن نگویند جز کسی که خدای مهربان او را اجازه و فرمان دهد و سخن راست و درست گوید(38)لغات : 1- روح : روان – جان – مقابل جسم – اسم ثلاثی مجرد است . در اینکه مراد از روح در این آیه شریفه چیست ؟ بین مفسرین اقوال متعددی است . المیزان گوید : (مراد از روح همان مخلوق امری است که خداوند در آیه شریفه (قل الروح من امر ربی) بدان اشاره نموده است .2- ملائکه :فرشتگان – جمع مکسر است . در اینکه اصل این لفظ و مفرد آن چه بوده است و مبدأ اشتقاق آن چیست ؟ چند قول وجود دارد و ما از آن اقوال دو قول را ذکر می کنیم : الف : ملائکه مشتق از الوکه (رسالت) است بنابراین مفرد آن در اصل مألک بوده بر وزن مفعل و ملائکه بر وزن معافله است پس فاء کلمه همزه بوده است که موخر شده و بعد از عین کلمه که (لام) است قرار گرفته و ملأک شده بر وزن مفعل و بر ملائکه جمع بسته شده است . این قول مستلزم نقل و جابجایی حروف کلمه است که این خود امری است خلاف اصل.ب : ملائکه مشتق از لأک (پیغام رساندن) است بنابراین مفرد آن ملأک است بر وزن مفعل که مصدر میمی است به معنای اسم مفعول (فرستاده شده برای پیغام) یا به معنای اسم فاعل (پیغام رساننده) به کار رفته است البته در صورتی که آن را به معنای اسم مفعولی بدانیم باید گفت که لأک به معنای ارسل استعمال گردیده است . بنابراین قول نقل و جابجایی در حروف کلمه صورت نگرفته است کلمه ملائکه اگر چه وزن صیغه منتهی الجموع را دارد ولی چون قبول تاء کند منصرف می باشد و ظاهراً این تاء برای تحصیل معنای خاصی بر این کلمه داخل نشده است بلکه بر تأنیث لفظی کلمه دلالت دارد.3- صف : مصدر ثلاثی مجرد است به معنای (در یک ردیف قرار دادن) و یا (در یک ردیف قرار گرفتن) که در معنای اول متعدی و در معنای دوم لازم است . (صف را در فارسی رده گویند و آن این است که جماعتی در کنار یکدیگر قرار گیرند که از توهم اتصال آنها خطی مستقیم یا مانند آن پیدا شود مانند یک صفت درختان کنار جوی) .4- لا یتکلمون : سخن نمی گویند – فعل مضارع منفی از باب تفعل است و گاهی متعدی به نفسه و گاه به وسیله باء استعمال می شود .5- اذن : اجازه دادن – دستور دادن – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و مصدرش اذن و اذین می آید . این فعل در این معنا به یک مفعول به وسیله (لام) و به دیگری به وسیله (فی) تعدی می کند.6- صواب : راست ضد خطا – اسم مصدر است از اصاب (راست و درست دید – راست و درست درک کرد) .ترکیب : (یوم) ظرف است برای لایملکون و مضاف است (یقوم الروح) فعل وفاعل جمله در محل جر ، مضاف الیه برای یوم (و) حرف عطف (الملائکه) عطف بر الروح (صفا) حال است برای الروح و الملائکه به معنای (مصطفین) و یا مفعول مطلق است برای فعل محذوف به تقدیر : یصفون صفاً و این جمله درمحل نصب حال برای الروح و الملائکه (لا) حرف نفی (یتکلمون) فعل و فاعل جمله در محل نصب حال دوم برای الروح و الملائکه و یا در محل نصب است بنابر اینکه تأکید باشد برای لایملکون ... (الا) حرف استثنا (من) اسم موصول در محل نصب است بنابر استثنا و یا در محل رفع است بنابر بدل بودن از فاعل لایتکلمون (اذن) فعل (له) جار و مجرور متعلق به اذن (الرحمن) فاعل اذن و جمله اذن ...صله موصول است و محلی از اعراب ندارد (و) حرف عطف (قال) فعل و فاعل (صواباً) صفت است برای مفعول مطلق محذوف تقدیر : قال قولاًصواباً و جمله قال ... عطف بر جمله صله شده است و محلی از اعراب ندارد .ترجمه :آن روز ، روز حق است پس هرکس خواهد بسوی پروردگار خود بزگشتگاهی گیرد (39) همانا ما از عذابی نزدیک بیمتان داریم روزی که شخص آنچه را که دستهایش پیش فرستاده است می بیند و کافر گوید ای کاش من خاک بودم(40)لغات : 1- حق : مصدر ثلاثی مجرد است به معنای ثبوت و به معنای وصفی (اسم فاعلی) ثابت مقابل باطل استعمال می گردد.2- شاء : خواست – اراده کرد – فعل ماضی از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است .3- اتخذ : گرفت – فعل ماضی از باب افتعال و متعدی یک مفعولی است و گاه به معنای جعل و از افعال تصییر می باشد در این صورت متعدی دو مفعولی است قاعده تخفیف همزه غالباً در مهموز الفاء باب افتعال جاری نمی شود مانند : ائتمن اما در این مورد (بردن اخذ به باب افتعال) قاعده تخفیف همزه جاری شده است پس اتخذ در اصل ائتخذ بود طبق ایتخذ شد سپس طبق قاعده خصوصی باب افتعال یاء تبدیل به تاء و در تاء باب افتعال ادغام گردید.4- انذرنا : بیم دادیم – فعل ماضی از باب افعال است و به یک مفعول خود بی واسطه و به مفعول دیگرش به وسیله (باء) تعدی می کند . انذار (اعلام کردن و آگاه کردن همراه با ترساندن) 5- قریب : نزدیک – صفت مشبهه است و6- ینظر :می بیند – با دقت و تأمل می بیند – فعل مضارع از ثلاثی مجرد باب فعل یفعل و متعدی یک مفعولی است و گاهی نیز به همین معنا به وسیله (الی) متعدی می شود و اگر با (فی) متعدی شود به معنای اندیشیدن و رسیدگی کردن می آید مانند : نظر فی الامر.7- مرء : مرد – انسان – اسم ثلاثی مجرد است و به فتح و به کسر و به ضم میم آمده است مونثش مرأه و مره می آید امرء و امرئه نیز به همین معنا است .8- قدمت : پیش فرستاد – فعل ماضی از باب تفعیل و متعدی یک مفعولی است .9- کافر : منکر دین – منکر نعمت پروردگار – اسم فاعل است از ثلاثی مجرد (کفر ، یکفر) کفر و کفر به معنای پوشاندن و پنهان کردن است . راغب گوید : شب را از آن جهت به کافر وصف کنند که اشخاص را می پوشاند و زارع را کافر گویند زیرا بذر و دانه را در زمین می پوشاند و پنهان می کند و کفر نعمت و کفران نعمت یعنی پوشاندن نعمت با ترک شکر آن نعمت و بزرگترین کفر انکار وحدانیت خدا یا انکار شریعت یا نبوت است .کفران بیشتر در انکار نعمت و کفر بیشتر در انکار دین به کار برده می شود و کفور هم در انکار دین و هم در انکار نعمت استعمال می شود ترکیب : (ذلک) اسم اشاره در محل رفع ، مبتدا (الیوم) بدل یا عطف بیان با صفت برای ذلک (الحق) خبر برای ذلک و حایز است که الیوم خبر برای ذلک باشد و الحق صفت برای الیوم به هر حال این جمله استینافیه است و محلی از اعراب ندارد (ف) فاء فصیحه است که دلالت بر شرط محذوف دارد و این فاء رابط شرط محذوف است تقدیر : اذا عرفتم امر ذلک الیوم فمن شاء ... (من) اسم شرط و از ادات شرط جازم است و در محل جزم است و جمله شاء جمله شرط من است (اتخذ) فعل و فاعل و این فعل نیز بدون فاعل در محل جزم است و جمله اتخذ جواب من است در اینکه خبر من شرطیه چیست ؟ چهار قول وجود دارد : اینکه من شرطیه از مبتداهایی است که نیاز به خبر ندارد 2- جمله شرط است 3- جمله جواب آن 4- جمله جواب و شرط روی هم رفته (الی ربه) جار و مجرور متعلق به مآباً یا اینکه متعلق است به عامل محذوف و حال است برای مآباً و چون مآباً نکره است حال برای آن مقدم شده است . رب مضاف و هاء مضاف الیه (مآباً) مفعول برای اتخذ و اگر اتخذ را به معنای جعل و از افعال تصییر بدانیم باید گفت که مآباً مفعول دوم آن و مفعول اولش محذوف است تقدیر : اتخذ الایمان الی ربه مآباً. (انّا) حرف مشبه بالفعل و اسمش . در اصل اننا بوده که طبق قاعده جوازی یک نون و از سه نون حذف شده است . (انذرناکم) فعل و فاعل و مفعول جمله در محل رفع خبر برای ان (عذاباً) منصوب بنزع الخافض تقدیر : انذرناکم بعذاب . برخی انذر را دو مفعولی می دانند در این صورت عذاباً مفعول دوم است . (قریباً) صفت برای عذاباً (یوم) ظرف است (مفعول فیه زمانی) برای عذاباً و جایز است متعلق به عامل محذوف باشد و صفت دوم برای عذاباً و یا حال برای عذاباً (زیرا عذاباٌ نکره مخصصه است و می تواند ذوالحال قرار گیرد) قرار گرفته باشد و محتمل است حال برای ضمیر مستتر در قریباً باشد به هر حال یوم مضاف است (ینظر المرء) فعل و فاعل جمله در محل جر مضاف الیه برای یوم (ما) اسم موصول در محل نصب مفعول برای ینظر (قدمت) فعل (یداه) مضاف و مضاف الیه فاعل برای قدمت و جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و ضمیر عائد به موصول محذوف است تقدیر : ما قدمته یداه و حذف این عائد طبق قاعده است زیرا هرگاه ضمیر عائد به موصول ضمیر مفعولی باشد کثیراٌ حذف می شود (و) حرف عطف (یقول الکافر) فعل و فاعل جمله درمحل جر است معطوف بر ینظر (یا) حرف ندا است و منادای آن محذوف است و ممکن است که یا در اینجا حرف تنبیه باشد (لیتنی) حرف مشبه بالفعل ، نون وقایه است و یاء متکلم درمحل نصب است ، اسم بر لیت قاعده :زمانی که یاء متکلم به لیت ملحق می شود کثیراًٌ بین آن دو ، نون وقایه فاصله می شود ابن مالک گوید : و لیتنی فشا و لیتی ندرا. (کنت) فعل ناقص و اسمش (تراباٌ) خبر برای کنت و جمله کنت تراباً در محل رفع است خبر برای لیت و جمله یا لیتنی کنت ترابا در محل نصب است مقول قول . (پایان ترجمه ، تجزیه و ترکیب ) (سوره النبأ) (والحمدلله رب العالمین)

ادامه نوشته

تجزیه و ترکیب 8 سوره اول جزء 30 قرآن کریم


منبع سوالات از کتاب الجدول فی اعراب القرآن ، دکتر صافی محمود می باشد.

دانلود فایل

آزمون آنلاین

ü     توضیحات

1- مسابقه به صورت تجزیه وتركیب جزء سی قرآن می باشد.

2- مرحله استانی ، پنج سوره اول جزء سی

3- مرحله كشوری، هشت سوره اول جزء سی

ü     پیشنهادمی شود مرحله شهرستانی از سه سوره اول جزء سی باشد.

 

شیوه نامه ی برگزاری آزمون online ترجمه و تفسیر قرآن پایه ی اوّل و دوم دورۀ راهنمائی ویژه ی دبیران دی

منبع امتحانی مسابقه ی آنلاین از تفسیر المیزان در وبلاگ www.paygahdini.blogfa.com  قابل دسترس می باشد.